خرید بک لینک
گفت : خب این که مشکلتو به کسی نگی که کمکی نمیکنه!الان لمس شدی باید یکی تحریکت کنه یه چیزی حس کنی...
گفتم : خب از کجا میدونی خودم سعی نکردم از لمسی دربیام
-خودت تنهایی سعی کردی. مثلا آدمی که تو چاه افتاده که نمی تونه تنهایی از چاه در بیاد.
-شاید نخواد از چاه در بیاد!
خندید و گفت : عاقا این کیه؟! من می شناسم؟ عاخه بگو چی شده؟
-ببین فک کن مثلا من به یه عادم بیشتر از هر کسی توی دنیا اعتماد دارم و اونم همینطور به من. حالا اگه یه چیزی بشه من مجبور شم برادر این عادم رو بکشم و این آدم اونقدری توی شهر قدرتمند باشه که توانایی تبرعه کردن من رو داشته باشه... حالا من باید چیکار کنم؟ ممکنه اگه بش بگم من رو بکشه و یا کمک کنه تبرعه شم و رابطم برای همیشه خراب شه و اگه بش نگم هم ممکنه کشته شم حتی اگر زنده بمونمم بالاخره وجدان و اینا تا آخر عمر...
فکر کرد و گفت : من اگه بودم میگفتم...
------
واقعا میدونستم جوابش همین باید باشه ولی خب هی اصلا قضیه گفتن یا نگفتن نیست مساله اینه که اونوقت من یه آدم رو کشتم و میدونم اشتباس.
شرایط من شبیه همینه... نمیتونم بگم و هرگز نخواهم گفت و این نگفتن داره منو خورد میکنه. ذات کاری که من میخوام اشتباس چه بگویم چه نگویم .

برچسب: نویسنده: دانیال جعفری تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 17:31

صفحه بندی