توی ویکیپدیا شرایط من رو خیال همه توانی توصیف کرده. کلمات بسیار دقیقی برای توضیح این شرایط. من توهم همه توانی رو ترجیح میدم.
بهش که نگاه میکنم میخوام فریاد بزنم پاشو زندگیتو درست کن و انقدر بقیه رو به خاطر اشتباهات خودت زجر نده. اما خودمو میبینم ... که دقیقا دارم همین کارو میکنم. دقیقا دارم به آدمی تبدیل میشم که ازش متنفرم! هورا!
یکی بیاد منو نجات بده! از دست خودم! بدترین قسمت درمورد این که ممکنه خدا وجود نداشته باشه اینه که اونوقت همه چیز، همه سهم زندگیه آدمای داغونی مثل من و خانوادم این زندگیه گنده. اینه که هرروز آروم ترین لحظات ذهنت چند ثانیه ی صبحه که خواب و بیداری و یادت نیست کی هستی.
دارم فکر میکنم کاش اول مهر بود اون وقت درس میخوندم و بیشترین تلاشم رو میکردم... ولی واقعا فرقی میکرد؟ اگر اونوقت چیزایی که الان میدونم رو میدونستم؟ شاید انقدر افسرده میشدم که درسایی رو که خوندم رو هم نمیخوندم. شاید مثل الان هیچ کاری نمیکردم.
هر شب که قرص قبل از خوابم رو میخورم فکر میکنم فردا درستش میکنم زندگیم رو. فردا شب که این قرصو میخورم دیگه این حسو نخواهم داشت. و هر شب بدتر از شبه قبله.
هی تویی که داری اینو میخونی... اگه پدر مادر بالاسرته... اگه گاهی وقتا بغلشون میکنی و باهاشون حرف میزنی... اگه میتونی بدون احساس درد توی چشماشون نگاه کنی... قدر زندگیتو بدون. نمیدونی چه موهبت عظیمی نصیبت شده.