خرید بک لینک
"دیگه نمیتونم"

تمام این کار ها رو میکنم. فریادی برای کمک ان. تا ازم بپرسه چمه. که ببینه دارم به انحطاط میرسم... و بعد وقتی تصور میکنم که داره ازم میپرسه میدونم که بهش هیچی نمیگم. سکوت میکنم.
از خودم متنفرم. این ترحم به خود مزخرف. اه. اه. اه. اه.
چند روز پیش که حالش بد بود - ناراحت بود - فکر کردم که اگه اتفاقی براش بیافته یا بمیره چی میشه؟ فهمیدم اونوقت خودم رو میکشم. حتی با تصورش هم ترک بر میدارم. میدونم اون برای من نیست و نخواهد بود و هرگز هم از این افکار و احساسات باخبر نمیشه. فقط میخوام باشه. و خوشحال باشه.
"دیگه نمیتونم"
چرا؟
تو که طعم خوشبختی رو چشیدی. چراااا؟ این عادت من شده بود که هرروز این رو به خودم بگم و بعد بگم فقط یه روز دیگه تحمل کن...
من فقط میتونم بهت نگاه کنم و این عذابم میده و همش درده.
تو چرا؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۵ساعت 19:23 توسط جغد اعظم |

برچسب: دیگه,نمیتونم, نویسنده: دانیال جعفری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:10

صفحه بندی